درود

تا اونجایی که یادم میاد
ساعت حدودای ۸ هستش تازه رسیدم آرایشگاه و میبینم که خلوته و بدون نوبت میتونم موهامو رنگ کنم...افکار عجیبی تو سرم هستن که با هر بار که موهامو آرایشگر میکشه و شونه میکنه افکارم از سرم میپرن ...موضوع سر انتخاب شهر واسه ادامه تحصیلمه...
سوزشی تو موهام حس میکنم اما فکر به اینکه خوشگل میشم سوزشش رو شیرین میکنه ...البته بهتره بگم ...خوشگل تر
موهامو که میشوره رنگشو تو آینه دید میزنم ...خیلی قشنگ شده ...دوسش دارم ...میام خونه ...
خشکش میکنم ...یه شام میزنم و میخوابم ...با گوشی طبق معمول میرم نت...میرم تو رختخواب
که اطلاعیه سایت رو میخونم که از نفرات ... ب ر ت ر ا ر ش د قراره تقدیر بشه ...
واااای






اما بابا خوابه کی اجازه بگیرم ...میژرم به زیبا زنگ میزنم ...اونم بیداره میگه پایه م ...اما میترسم بابا قبول نکنه ...فردا هم عقد اباجه...
قرار مدارو با زیبا میذارم ...میرم تو هال ...میبینم بابا خوابه امید م...ن ا ام ید
دوباره میام اتاق بالا ...بازم میرم پایین به مامان میگم...با صدای سوالای مامان بابا بیدار میشه ...
خلاثه قبول کرد...واییی دوباره به زیبا میزنگم ...ذوق میکنم ...اگه نداشتمش چیکار میکردم ...آخه حتی اگه پیش اهل بیتم ذوق کنم تحویلم نمیگیرن چون ناراضی ان تو مراسم نباشم ...آباجا باهام نمیحرفن..
اما من روزایی که با سختی زیاد درس میخوندمو به یاد میارم...مثل یه فیلم جلو چشمم رژه میره...
خلاصه ...میخوام اینو بگم گاهی رو خانواده نمیشه هیچ حسابی کرد...و یه دوست از حتی پدر و مادر واسه ادم بهتره ...و به آدم امید میده...

اون لحظه ای که توی فرهنگسرا خستگی رو تو چشمای زیبا میدیدم رو هیچ وقت یادم نمیره که به سختی چشماشو باز نگه داشته بود...اما هیچ به روی خودش نمیآرود و دوست داشت از مراسم استفاده کنم ...دو دستی فیلم میگرفت ...خدای من قوت قلبم بود...اگه نبود من نمیتونستم این مراسمو برم ...خدای من شکرت که زیبا رو دارم...
فشارش پایین بود و نمیتونست حرف بزنه فقط تایید میگرد و لبخند میزد ...اما ذوق من رو درک میکرد و واسم خوشحال بود...خدایا اون لحظه که اسممو خوندن و رفتم روی سن میدیدم که چقد خوشحاله ...از ته دل ...با دوربین و گوشیم ..دودستی یلم میگرفت ..نمیتونست دست بزنه ...
اما بقیه واسم دست میزدن ...


















استادی که دوست داشتم ببینمش حالا نشسته بود و بهم لبختد میزد و از پیشش که رد میشم ازش تشکر میکنم و بهم میگه ..آفرین

واسم خییییلی ارزش داره ...خیلی دوسش دارم و قدرشو میدونم ...
بدون برنامه تا بهش گفتم باهام اومد...اونم ۹۰۰ کیلومتر راه با اتوبوس ..!
داداش..مامان...بابا...آبجی
کی میتونست این کارو واسم کنه؟هیچ کس...حتی ازشون نخواستم ...
تو راه برگشت تو فرودگاه کسی به استقبالم نیومد!!!

اما واسم مهم نیست قسم میخورم زیبا همه عقده ها مو از بین برد و جای همه رو پر کرد...حتی دوست پسرم که همراهم نیومد...(البته شایدم نتونست)
میخوام درس بگیرم که واسه هیچ کس به آب و آتیش نزنم ...جز کسی که لحظه ای که بهش نیاز داشتم دستمو گرفت.
دوستت دارم زیبا